عايــــــل
عايل يالأسمــر عايــل
گریه کن
ای سبزه گریه کن
صبح ضعنهم شايـــــل
کاروانشان
رفته است
ما أگدر على ثمنهم تسعين ناگة وحايـــل
توانایی
دادن قیمتشان را حتی با 90 شتر ندارم
ماغير هذي السمرة الخلت بگلبي الحسرة
این
سبزه را که در دلم حسرتی گذاشت عوض نخواهم کرد
لك من زاخو ولحد البصرة والگلب صاعد نازل
از زاخو
تا بصره و قلب در حال تپش است ( بالا و پایین می رود)
ياعين غيمي وصبي ونزلي الدمع لاتخبي
ای چشم
ابری شو و بریز و اشک را نازل کن و پنهان نکن
ليش عايش ياگلبي ومحبووبك إنت راحل
چرا
زنده هستی ای دل من و عشقت رفته است
عايل يالأسمــر عايــــل
گریه کن
ای سبزه
راحت ريمة الجزيرة الـ على حديثاتنا أميرة
آهوی
جزیره نزد دختر جوان که ملکه است رفت
خلت الروح بحيرة وگطعت حتى الرسايل
وجود را
سگشته کرد و حتی نامه ها را قطع کرد
ترجمه از گروه ترجمه وبلاگ ترجمه ترانه های عربی است . استفاده از ترجمه فقط
با ذکر منبع و آدرس مجاز است .
▫▪▪▫
ست
الحلوات
سرور
خوبان
من زعل ست الحلوات ؟؟ ..وخلاها بدموعها تبات
چه کسی
سرور خوبان ( زیبارویان ) را نارحت کرد؟ و گذاشت با چشمان اشک آلود بخوابد
تمطر مطرها الدمعات .. وتبللت المخدات
این اشک
ها همچون باران می بارند... و بالشت را خیس می کند
ويلي ويلي ويلي ويلي ويـــــل
وای وای
وای وای وای
من زعــــل ست الحلــــــــوات ؟؟
چه کسی
سرور زیبارویان را نارحت کرد؟
أبعتلك أربع وردات وياهن أربع بوسات
برای تو
چهار گل و همراه با چهاربوسه می فرستم
الاولى على أحلى جبين والثانية على طرف العين
اولین
بوسه بر روی زیباترین جبین (پیشانی ) و دومی بر روی چشمهایت
( والبوستين اللي فاضلين؟؟ )
و دو
بوسه ی باقی مانده
آه خبيهم وين تحبين .. عالخدين أو أو أو أو
آنها را
کجا می خواهی بذارم ... بر روی دو گونه یا یا یا یا
أكتبلك على كل وردة أحبك .. أحبك
بر روی
هر گل می نویسم دوست دارم
وأهمس في أذنك همسة لاتخبرين اللي بجنبك
و در
گوشت چیزی را می گویم و آن کناریت را خبر نکن ( بهش نگو )
ترجمه از گروه ترجمه وبلاگ ترجمه ترانه های عربی است . استفاده از ترجمه فقط
با ذکر منبع و آدرس مجاز است .
ماخـــذ الــروح
سرگشته
کننده ی وجود
یا ماخذ الروح خذها بلا ذنب حالي
ای کسی
که وجودم را برده ای ، آن را ببر ، وجودم بی گناه است
بس لاتعذب الگلب حيف إنت بيه حالي
فقط دلم
را آزرده نکن ، حیف که وجودم در توست
كلي عجب صحتي متغيرة وحالي
تمام
وجودم تعجب است که سلامتی و حالم تغییر کرده است
لك إنت عدمت صحتي وإنت تلفت حالي
هی تو ،
سلامتیم را از بین بردی ، و حالم را گرفتی
شفتك وجن العقل شگيت أنا ثوبي
تو را
دیدم و عقلم دیوانه شد و لباس هایم را دریدم
لا إنت مو أي بشر ويل إنت محبوبي
نه تو
هر کسی ( بشر ، انسان ) نیستی ، وای تو عشق و محبوب منی
إن چان عندي ذنب إنت أول ذنوبــي
اگر
گناهی داشتم ، تو اولین گناه منی
مشيتهم عالورد عالشوك مشوني
گذاشتم
آن ها بر روی گل راه بروند ، ولی آن ها مرا بر روی خار بردند
وشريتهم بالذهب بتراب باعوني
و آن ها
را با طلا خریدم ، با خاک مرا فروختند
كل شي أخذو مني بشرط جيبو ضوة عيوني
همه چیز
را از من ببرید به شرط آنکه ، نور چشمانم را برایم بیاورید
ياحسرتــي عالزمن سيفه عـلـّي سلـه
وا
حسرتا که روزگار شمشیرش را بر روی من کشید
من كثر ما أحترگ گلبي القهر ســــله .. حبيبي
از بس
دلم سوخت ، بدبختی خسته شد .. عشق من
هذا الجرالي صدگ ماهو لعــــب ســلة
این
چیزی که برای من پیش آمده ، واقعیت است ، بازی نیست
اللي حبيبه إبتعد غير الأمل مـــــاله
هر کس
عشقش دور شد ، جز امید چیزی ندارد
لاينفعونة هله ولاااااا ينفعه مـــــاله
نه
خانواده اش به دردش می خورند و نه مالش
أحكم علـَي قبضته هذا المحب مـــــاله
حلقه را
بر من تنگ کرد ، این عاشق را چه شده است ؟
خذ مني كل العنب وفوگ العنــــب ســــــلة
از من
تمام انگور را برد و حتی سبد انگور را نیز برد
ترجمه از گروه ترجمه وبلاگ ترجمه ترانه های عربی است . استفاده از ترجمه فقط
با ذکر منبع و آدرس مجاز است .
**********************
مع بغداديـــــة
با یک
دختر بغدادی
لم يبقى سوانا في المطعم
جز ما
کسی در رستوران نماند
لم يبقى سوا ظل للرأسين الملتصقين
جز سایه
ی دو سر به هم پیوند خورده ، چیزی نماند
لم يبقى سوانا في المطعم
لم يبقى سوا حركات يدينا العاشقتين
جز حرکت
دو دست عاشق چیزی نماند
بغــــــــــــــــــــــــداد
بغداد
بغـــــداد تغوص كلؤلؤةٍ داخل عينيكِ السوداويين
بغداد
همچون مروارید در چشم های سیاهت غرق می شوم
بغــــــــــــــــــــــــداد
بغداد
بغداد تغيب بأكملها رملاً وسماءاً وبيوتاً تحت الجفنين المنسبلين
تمامی
بغداد با شن ها و آسمان و خانه هایش زیر دو پلک همچون سنبله ات پنهان می شود
بغــــــــــــــــــــــــداد
بغداد
بغداد أنتِ على صدري شيء لايحدث في الرؤيا
بغداد
تو در سینه ام چیزی هستی که در رویا رخ نمی دهد
بغـــــــــــــــــــــــــداد
بغداد
من يوم تلاقينا فيها صارت عيناكِ هي الدنيـا
از روزی
که همدیگر را دیدیم ، چشمانت دنیا شد
لم يبـــقى سوانا ياعــــمري
جز ما
کسی نماند ای زندگی ام
شالوا الكشمير على كتفيكِ يرف حديقة ريحـانِ
شال
کشمیری بر روی کتف هایت همچون باغچه ی ریحان با باد می رقصد و تکان می خورد
لم يبـــــــقى سوانا ياعـــــمري
جز ما
کسی نماند ای زندگی ام
يدكِ المدودة فوق يدي أعظم من كل التيجانِ
دست های
دراز شده بر روی دست هایم بزرگتر از تمام تاج های دنیاست
مادامت مملكتي عينيكِ فأني سلطان زمــــــاني
تا
زمانی که کشور چشم هایت پایدار باشد ، من پادشاه زمان خودم هستم
المطعم أصبح مهجوراً وأنا اتأمــل فنجاني
رستوران
خالی شد و من منتظر فنجانم
ماذا سيكون بفنجـــاني ؟؟
چه چیزی
در فنجانم خواهد بود ؟؟
غير الأمطار وغير الريــح وغير طيور الأحزانِ
جز
باران و باد و جز پرندگان غم
تذبحني إمرأة من وطنــي تساوي ملوك سليـــــمانِ
زنی از
وطنم که به ملک سلیمان می ارزد من را سر می برد
آآآه .. آآآه .. آه ياحبي البغدادي .. آه ياجرحي البغدادي
آآآه ..
آآآه .. آه ای عشق بغدادیم .. آه ای زخم بغدادیم
لم يبقى سواكِ بذاكرتي لم يبقى سواكِ بوجداني
جز تو
در ذهنم کسی نماند ، جز تو کسی در وجدانم نماند
قد ماتت كل نساء الأرض وأنتِ بقيتي بفنجــــــانــي
تمام
زنان روی زمین از بین رفتند و تنها تو در فنجانم ماندی
▫▪▪▫
صُــــــوَر
عکس ها
لو تعبتي من السفر همسي وأشواگي
اگر از
سفر ، نجواهایم و اشتیاقم خسته شدی
او شكيتي من الضجر ناوية فراگي
یا از غم
شکایت کردی و خاستار جدا شدن
گصي وجهي من الصور وإتركي الباگي
صورتم
را از عکس ها ببر و بقیه را رها کن
گصي وجهي والشحوب عتمة الماضي الحزين
صورتم و
رنگ ها ،تاریکی گذشته غمناک را ببر
وإتركي الشمس الطروب وعطر زهر الياسمين
و
خورشید نوازنده را رها کن و بوی شکوفه یاسمین
إتركي ضي النجوم وطفي أحداگي
روشنایی
ستاره ها را رها کن و چشمانم را خاموش کن( ببند )
أنا في كل السحاب والمدى الصافي البعيد
من در
تمام ابرها و کرانه صاف دور
طفل يلعب في السراب تالي في الصورة وحيد
بچه ای
هستم که در سراب بازی می کند و بالاخره در عکس تنهاست
أنا من كل الشجر ذبلت أوراگي
من از
میان تمام درختان برگهایم پژمرده شده اند